بنده های عصر اتم بنده های دوره ی پرکامبرین رو سر خیابون دله دله میفروشن.
پس ما بیشتریم.
(دو) دختره تو استکان نشسه میگه تنگه. بدکم نیست اما کمر باریکه. چایی میرم بالا یا سگی تو رو سنه نه تو نباس اون تو باشی.
(سه) دنیا هم دست چپ و راست داره یه طرف خونو میذارن تو شیشه یه طرف شیشه رو می ریزن تو خون یه طرف قلم رو میذارن تو دست یه طرف دستا رو چی ... هان ... تو بگو.
گردشی چند را به پایان رسانیده ای دور از لاف های بطلمیوس اما بر یک خط راست تو نه آن زمین دیروزی و نه مهر پریروز اما من همان گمگشته ی پس پریروزم. ایستاده ام بیرون از زمان بر روی زمین میخندم به ریش "کرون" به بارگاه زمین به طبقه هشتم آسمانی که کیهان نورد های با اخلاق خواهند یافت. بچرخ باز بچرخ من هم یاد گرفته ام که بچرخم زیر تیغ مغول با ریتم های زنده ی یاسا بر پشته های زنده ی دیروز با شعر های زنده ی خیام. شاید آنهایی که بر خاک پاک قونیه می چرخند نیز از تو یاد گرفته باشند. یا شاید آنهایی که "سنتور" می نوازند و دنیا بر گرد سرشان می چرخد. این ها مهم نیست تنها بچرخ. کیهان ما آنقدر کوچک است که نمی گذارد گامی به جلو برداریم. اکنون که ایستاده ایم پس بچرخ تا بچرخیم تا روزی که باز ایستیم و به فرزند های مان یک "چرخ" عیدی دهیم.
اندام - واژه های تو را می ستودم تا آیه هایی بیگانه بر فرق من و پیروز و دشتستان که دیگر نیست نازل افتاد. تو را مردند و در لا به لای گیسکان پل بریده گور شدی. پاله پاله نیمخون در پای تو ریختم به جای قربانی اما از آن خاطرات چکینه تنها للوه های کوهزاده یی سیمین تن از حلقوم ضبط صوت من فایز می خواند. و من همچنان می رانم که آیا در انتهای دشتستان هم پریزاده یی نیست؟!