تبليغاتX
سرزمین تفته

سرزمین تفته

دو جرعه ساز و نيم كاسه مثنوي

جا به جايي

زين پس مرا از اينجا بخوانيد:

http://sarzaminetafteh.blogsky.com/

(سرودگان خيابان)

+ نوشته شده در  90/09/06ساعت 13:23  از فرشید  | 

پ - 231

روزگار شگفتي است آنا

تو سينه‌هاي‌ات را توي چشمان‌ام

چلانيده‌اي كه من نبينم

من انديشه‌هاي‌ام را توي مغزم

فشرده‌ام كه تو هم بخواني.

+ نوشته شده در  90/09/06ساعت 9:55  از فرشید  | 

(جاي نام)

به دَرَك كه مي‌خواد اخراج‌ام كنه. به.ُ..م‌ام هم حساب‌ش نمي‌كنم. مرتيكه اين چيزا تو قاموس‌ش جايي نداره. انسانيت...؟! احساس...؟! فقط پول... پول... پول. وختي من يه نفر رو كشته‌م چه جوري بيام حواس‌ام رو روي كار متمركز كنم! مگه ميشه؟! مراجعه كننده جلوي من نشسّه، من دارم توي صورت‌ش خون مي‌بينم! اون وخت بيام جلوش خوش‌رقصي كنم و بگم: بله خانوم كار شما تا آخر هفته انجام خواهد شد.

نه اصّن نميشه! چَن روزه وختي مي‌خوام دوش بگيرم، وختي سرمو مي‌برم زير دوش، دل‌شو ندارم چشامو وا كنم. يه پرده خون مياد جلوم. اون تكوني كه ماشين خورد و يهويي پرتاب شديم بالا، نمي‌تونست از لاشه‌ي يه سگ باشه! حتمن يه بابايي رو كرده بودن تو گوني و انداخته بودن تو جاده تا من نامرد از روش با ماشين رد بشم و گردن من بيفته. آره! اين جوري مي‌خواستن دست منو به خون آلوده كنن. پست فطرتاي بي‌ناموس! آخه چرا بايد جلوي من سبز مي‌شد. هان؟ خسرو هر چي مي‌خواد واسه خودش زِر بزنه... گُه خورده... جيگرشو نداشت پشت سرمون رو نيگا كنه ميگه من مطمئنم يه سگ بود. مي‌خواد از عذاب وجدان من كم كنه. مني كه يه عمر با بدبختي زندگي كردم تا حقي از كسي ضايع نشه! مني كه...

ولش كن. خسرو! مي‌خوام برم تو اتاق رئيس، در رو با لگد بكوبم، يه مشت كاغذ رو بكنم تو حلق‌ش، فرياد بزنم يه داستان نوشتم به اسم "من قاتل نيستم اما با يك قاتل هيچ فرقي ندارم". ري‍.َ.. به هيكل خودتو اداره‌ت. خدافــــظ.


(فرشيد)

2/9/1390

+ نوشته شده در  90/09/05ساعت 21:6  از فرشید  | 

پ - 229

شعر بر بالين‌ام نشسته به دل‌داري:

برخيز شاعر!

سپيد سپيد چيزي را

از لوله‌ي سرُم به من تزريق مي‌كنند.

سپيد است همه چيز.

روپوش خانم پرستار

ملافه‌اي كه به روي صورت‌ام سنگيني مي‌كند

و من كه تو را به زور، سياه نكرده‌ام

يك عمر آزگار.

بدرود عشق سپيد.

+ نوشته شده در  90/09/05ساعت 14:57  از فرشید  | 

پ - 228

صبح ها كه بلند مي شويم

مي زنيم به خيابان.

شعر را مي گويم.

من در صف نان مي ايستم

او مي‌رود آش آبادان مي‌گيرد.

با هم سوار سرويس مي‌شويم

سر كار مي‌رويم.

ظهر با هم مي‌نشينيم

دال عدس تندي را به كف معده مي‌كوبيم.

سيگاري آتش مي زنيم و هاف اند هاف مي‌كشيم.

از سر كار كه بر مي‌گرديم

مي‌نشينيم يك دست شلم مي زنيم.

شب‌ها هم كه كپه‌ها را روي هم گذاشته‌ايم

چند نوبت بيدار مي‌شوم

سهم پتوي‌اش را روي‌اش م‌ گيرم.

نخند خواننده!

اميدوارم كه به شعر

گرفتار شوي.

+ نوشته شده در  90/09/05ساعت 14:55  از فرشید  | 

پ - 227

من عاشق بي‌آزاري هستم

تنها مي‌خواهم شعر

تنها شعر پيش‌ام بماند.

+ نوشته شده در  90/09/05ساعت 14:54  از فرشید  | 

پ - 226

تا وقتي نگفته باشم: دوست‌ات دارم.

همه چيز بيش از اندازه طبيعي است.

انگار بايد بي‌تفاوت باشم

تا تو هم نشان بدهي دوست‌ام مي داري.

+ نوشته شده در  90/09/05ساعت 14:52  از فرشید  | 

پ - 225

تو فقط يك نقطه‌ي فرضي هستي

كه يك عمر بايد به دور تو بچرخم

و به اين بدنامي محكوم خواهم شد

كه تو در كانون توجه‌ام هستي.

+ نوشته شده در  90/09/05ساعت 14:51  از فرشید  | 

پ - 224

همه‌ي وجودم را سوار عدد كرده ام.

صفر و يك.

قلب‌ام را با فيبرهاي نوري جا به جا مي‌كنم.

حساب‌اش را بكن چقدر هندسي است

تنهايي دو خط موازي

و من پاره‌خطي هستم كه هيچ گاه

با تو مماس نخواهم گرديد.

اين‌ها را همه گفتم كه بداني

حجم اندوه من در مساحت هيچ منحني زيبايي هم نمي‌گنجد.

جبري كه ميان ما حكومت مي كند

از ما يك نامعادله مي‌سازد

و انگشت‌هاي ظريف تو هم نمي‌تواند حساب كند

كه اگر بر من تقسيم بشوي

اندازه‌ي يك هيچ خواهي مرد.

+ نوشته شده در  90/09/05ساعت 14:44  از فرشید  | 

پ - 222

خواب تو و خاتون اين قالي

هر دو به سوي در مي‌روند.

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 20:56  از فرشید  | 

پ - 223

شعر من كوتاه و

شوق تو كوتاه‌تر مي‌شود

لا به لاي تفاهم.

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 20:56  از فرشید  | 

اسپ‌ها امشب مي‌آيند

اسپ‌هاي آسمان رم كرده بودند.

سپيد و سياه.

شيهه مي‌كشيدند و بر پهناي پنجره

لگد مي‌كوبيدند.

دُم‌شان از پنجره پيدا بود.

بچه‌ها مي‌ترسيدند.

پيرمرد آخرين پُك را عميق بلعيد.

بيل را برداشت و رفت.

فرداي‌اش خورشيد بدون پيرمرد آمد.

اسپ‌ها با خود برده بودنداش.

 

چند سالي مي‌شود كه اسپ‌ها نيامده‌اند.

اما هرگاه كه آسمان پنبه مي‌دهد

بچه‌ها رو به بالا

براي پيرمرد دست تكان مي‌دهند.

پيرمرد خواهد آمد.

اگر شده براي پاكت سيگارش.

آن بالا هم مي‌دانم

احوال خوبي ندارد.

 

اكنون من بزرگ شده‌ام

با ريش سپيد

و نقش پيرمرد را هم بازي خواهم كرد.

راستي يادم باشد پاكت‌اش را با خود ببرم.

خدا نگهدار بچه‌ها.

مادرتان را اذيت نكنيد.

به پاكت من هم دست نزنيد.

اسپ‌ها امشب مي‌آيند.

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:47  از فرشید  | 

پ - 220

ايستگاه قبل رفت اما

بوي دلتنگي‌اش هنوز مي‌آيد.

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:46  از فرشید  | 

پ - 219

زلف ات را بياويز

تار تار

مي‌خواهم چه‌چه بزنم

با سه تار.

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:45  از فرشید  | 

پ - 217

شعري درون معده‌ام تير مي‌كشد.

بخارهاي مغزم آرام آرام

ترانه‌اي را از چشمان‌ام جاري مي‌سازد.

ترانه بر فرياد مي‌تازد

تا ته كامي تلخ

و عشق تكرار مي‌شود.

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:44  از فرشید  | 

پ - 218

احساس قشنگي ندارم امشب.

بادهاي وحشي

در من زوزه مي‌كشند.

باورهاي‌ام به خارش افتاده‌اند.

هزار كرم در سرم مي‌لولند.

دست‌هاي‌ام كش آمده‌اند

دارند خيابان را مي‌جورند

كيلومتر به كيلومتر.

آن قدر باد كرده‌ام كه با برادران‌ام خورشيد را دوره گرفته‌ايم.

زمين از گنجايش من عاجز شده است.

اينجا هم جاي بود

كه ما را آوردي مادر؟

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:44  از فرشید  | 

پ - 216

غمباد مي‌تركد.

شعري سپيد بر ديواره‌ي سلول شَتَك مي‌شود

به رنگ لب‌هاي ياقوت.

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:38  از فرشید  | 

پ - 215

من در كوچه باد را مي‌وزانم.

باران در من ابرها را مي‌باراند.

اين اركستر را دست‌هاي تو مي‌نوازاند.

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:37  از فرشید  | 

پ - 214

تصور كن.

تنها تصور كن با شكسته گردني شيميايي

آغشته به دشنام و خنجر و تركش

برگردي و ببيني ليلي توي حجله قند توي دلش

آب پاكي مي‌ريزد همان بود كه مي‌پاشيد پشت سرت كه مي‌رفتي.

 

تصور كن خودت تنها تصور كن

كه آژير سفيد را كشيده‌اند.

تازه باقي‌مانده‌ي دوستان‌ات را توي كيسه از سر قبر برگشت مي‌دهندت

نوجوانان نوخاسته تازه برگرفته از دامان مادرشان شير

گريبان‌ات را گرفته‌اند كه تو مردودي

به علت كوتاهي در شريعت آستين.

 

تصور كن تنها تصور كن

كه اي كاش توي كيسه

رفته بودي شوكولات‌پيچ

مي‌چپانيدندت توي بغض هنوز خاك

و ديگر نمي‌توانستي تصور كني حتا.

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:36  از فرشید  | 

پ - 213

(در دم نوشته‌اي - بداهه - پيش‌كش به شهريار عطايي براي شعر زيبا و درد كهنه‌ي جمعه‌اش)

جمعه‌ها

كركره‌ي زندگي نيز

در شهر بي‌خنده آوار مي‌شود

روي مُخ پياده‌رو.

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:29  از فرشید  | 

پ - 212

هلا شمال ناز

من از جنوب خواهش مي‌آيم.

نگو كه ترانه در اين ميان خشكيده است.

دريا دريا عروس را پارو كرده‌ام.

براي دامن‌ات خرچنگ آورده‌ام مُشت مُشت.

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:27  از فرشید  | 

پ - 210

راستي چه مي‌شد

از خانم مي‌آمدي پايين

تنگ دل‌ام مي‌نشستي خواهر

جوري كه ناچار نمي‌شدم

صبح‌ها قند با چايي بخورم

شب‌ها به دنبال شهوت ستايش‌ام

گردي سفيد خنده‌داري را با دست بپرسم:

كجا بودي ماه من؟

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:25  از فرشید  | 

پ - 211

لب‌هاي تو كه مي‌قندد

تلخ‌ها را همه يك‌جا مي‌بلعم.

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:25  از فرشید  | 

پ - 209

دروازه‌هاي بطن‌ات را بر من بگشاي.

بكارت‌ات را بر چوب كرده‌اي كه چه!

اين سنجاق را از چشم من بيرون بياور.

من لب‌هاي تن‌فروشي را گزيده‌ام

كه تو گفتي

مسيح را از جان‌ام مي‌مكيد.

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:23  از فرشید  | 

پ - 208

چند روزي مي‌شد كه با اين پرسش درگير شده بود. ديگر زيادي خاكي شده بود. بايد كيسه‌هاي شني را يكي يكي باز مي‌كرد تا بتواند نفسي بكشد. تنها يكي از كيسه‌ها را با خود برداشت و به ارامي از زمين بلند شد. همان كه تو روي‌اش يادگاري نوشته بودي. اكنون مي‌توانست هر جايي برود.

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:21  از فرشید  | 

پ - 207

روزنامه هيچ‌گاه خوانده نشد. توي شاخه‌ها گير كرده بود. آفتاب چهره‌اش را زرد كرده بود. دخترك ريسمان‌اش را مي‌خواست بكشد. تا آمد بگويد آرام، آرام، ديگر دير شده بود. بادبادك از هم دريده شده بود. روزنامه هيچ‌گاه...

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:18  از فرشید  | 

پ - 206

اشك‌هاي‌ات روي شيشه نشسته است اما

هر چه برف پاك‌كن‌ها مي‌سابند

چهره‌ي تو با هر پيچ مي‌پيچيد

حتا اكنون كه از شيشه‌ي آمبولانس

ديگر نمي‌بينم‌ات.

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:16  از فرشید  | 

پ - 205

بهتر آن است نامه‌اي براي خود بنويسم.

حال خود خوب نيست.

راستي!

پاسخ نامه‌هاي قبل را چه بنويسم؟!

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:14  از فرشید  | 

پ - 204

اگر من بودم

كه تو را خواندم بانوي چشمه‌ها.

بغل‌ات كردم

نشاندم‌ات كنج آسمان.

مرض داشتي پايين آمدي!

 

چه اندازه سفارش كردم جلوي اين چوپان‌ها قر و اطوار نيا.

اكنون به دو نيم شده‌اي.

نه پاي چشمه كاملي،

نه توي آسمان.

اي عشق نصف و نيمه.

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:12  از فرشید  | 

تشويش اذهان عمومي

سلام دكتر.

نمي‌دانم از كجاي‌اش آغاز كنم

هيپنوتيزم هم اشكالي ندا...

(۱)

قلم‌ام بانگي برآورد،

كاغذ را مچاله

دويد سوي خيابان.

پي‌اش را توي ميدان بزرگ شهر

خشك‌ام زد.

تنديس پيامبري بي‌سر، دست، پا

روي پايه‌اي سنگي

به من اب تعارف مي‌كرد.

 

رد آب را گرفتم.

شُره مي‌كرد روي پاهاي داغ دختركي كه ديشب باكره بود.

دست و پاهاي پيامبر را زير ستوني چال كرده بودند.

پيامبري سنگي

كه بر روي فواره‌اي از آب معجزه مي‌كرد.

 

قلم و دخترك را سوار كردند

و من به روي زمين لگدكش

به دنبال درج اين واقعيت...

 

(۲)

- تَق تَق تَ‍ تَ‍ تَق تَق تَق

- شاعرم

- تَق تَق تَ‍ تَ‍ تَق

- آري جناب كلانتر

من همزاد هابيل را از باكرگي انداختم

مشي و مشيانه را از ريشه كندم

و سوشيانت را در نطفه خفه كردم

(ماشين تايپ در سرم مسگري مي‌كند)

 

(۳)

دو.

يك.

جناب كلانتر!

جناب دختر!

جناب دكتر!

من تشويش اذهان عمومي گرفته‌ام.

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 16:6  از فرشید  |