تبليغاتX
سرزمین تفته
آشنایا

ریه هایم

کاسه چشم ها

خالی رگ ها

و این بالش بی پر

از تو پر شده است.

چه باک اگر سایه ای بر تو می افتد هر روز

من به تو نزدیک تر می شوم هر شب.

فاصله را پاس می دارم

تا در بسترم نیفتی

که بمیری

وقتی خوابم.

+ نوشته شده در 87/09/19ساعت 20:34 توسط فرشید |

(یک)
بنده گشنه شه
خدا میگه:
نون از اتم خیلی بزرگتره.

کی می دونه
بنده ها بیشترن
یا اتما؟

بنده های عصر اتم
بنده های دوره ی پرکامبرین رو
سر خیابون
دله دله میفروشن.

پس ما بیشتریم.

(دو)
دختره تو استکان نشسه
میگه تنگه.
بدکم نیست اما
کمر باریکه.
چایی میرم بالا یا سگی تو رو سنه نه
تو نباس اون تو باشی.

(سه)
دنیا هم دست چپ و راست داره
یه طرف خونو میذارن تو شیشه
یه طرف شیشه رو می ریزن تو خون
یه طرف قلم رو میذارن تو دست
یه طرف دستا رو چی ...
هان ...
تو بگو.
 
+ نوشته شده در 87/05/16ساعت 13:27 توسط فرشید |

لیک های کودکان طبس
ناله های بیوگان رودبار
و فریاد های بم را
آدمیانی شنیدند
که راکت ها را به راحت فروختند.

ناله های نرگس و سیچوان
به گوش من نمی رسد
نکند من نیز در بامیان
انفجار یافته ام؟!
 
+ نوشته شده در 87/04/03ساعت 15:2 توسط فرشید |

گردشی چند را به پایان رسانیده ای
دور از لاف های بطلمیوس
اما بر یک خط راست
تو نه آن زمین دیروزی
و نه مهر پریروز
اما من
همان گمگشته ی پس پریروزم.
ایستاده ام بیرون از زمان
بر روی زمین
میخندم به ریش "کرون"
به بارگاه زمین
به طبقه هشتم آسمانی که کیهان نورد های با اخلاق
خواهند یافت.
بچرخ
باز بچرخ
من هم یاد گرفته ام که بچرخم
زیر تیغ مغول
با ریتم های زنده ی یاسا
بر پشته های زنده ی دیروز
با شعر های زنده ی خیام.
شاید آنهایی که بر خاک پاک قونیه می چرخند نیز
از تو یاد گرفته باشند.
یا شاید آنهایی که "سنتور" می نوازند
و دنیا بر گرد سرشان می چرخد.
این ها مهم نیست
تنها بچرخ.
کیهان ما آنقدر کوچک است
که نمی گذارد گامی به جلو برداریم.
اکنون که ایستاده ایم
پس بچرخ
تا بچرخیم
تا روزی که باز ایستیم
و به فرزند های مان
یک "چرخ"
عیدی دهیم.
 
+ نوشته شده در 87/04/03ساعت 14:54 توسط فرشید |

پیچیده در پارچه ی سپید
با کیان گپ و گفت می خواستی آغاز
می بینم پارس و ترک و بلوچ ...
گوش می سایند بر جای دهانت
روی پارچه
تنها سپید.

با کدام تمدن میگفتی
بالای چشمه تان
آبرو ها ریخته است.

من با شهر هایی در خود سخن می گویم
همه ویرانه
آذین کتابخانه
            موزه ها
و اگر قاصدکی هان بشنو
در شهر های من
همه پیچیده اند.

با مردم پیچیده سخن دشوار است
اما
خرده بر تو نمی شود هموار.

ویرانه را بانگ زن
که هیچ تمدن
تاب نمی آورد
بانگ را
اگر چه آباد کند.
 
+ نوشته شده در 87/04/03ساعت 14:53 توسط فرشید |

تشی بر بود و در مهرابه
اندام - واژه های تو را می ستودم تا
آیه هایی بیگانه بر فرق من و پیروز و دشتستان
که دیگر نیست
نازل افتاد.

تو را مردند
و در لا به لای گیسکان پل بریده
گور شدی.

پاله پاله نیمخون در پای تو ریختم
به جای قربانی
اما از آن خاطرات چکینه
تنها للوه های کوهزاده یی سیمین تن
از حلقوم ضبط صوت من
فایز می خواند.

و من همچنان می رانم
که آیا در انتهای دشتستان هم
پریزاده یی نیست؟!
+ نوشته شده در 87/04/03ساعت 14:32 توسط فرشید |

در باغستان تو گام می زنم
و از هر کدام ور می چرم
بار هیچ کدام شیرین نیست.

بلند ترین مخ مرا میخواند
از پنگ هایش دلاویزم
دوش – اندوه – آب
می چکد
از پنجه
بر سپیدی کاغذی
که بالین من است.

تنها منم که می خوانمت
که تو شعری
و سپید.

پروند مرا بایگانی کردند
در سیاهی یک پرونده.
 
+ نوشته شده در 87/04/03ساعت 14:30 توسط فرشید |