جا به جايي
http://sarzaminetafteh.blogsky.com/
(سرودگان خيابان)
دو جرعه ساز و نيم كاسه مثنوي
روزگار شگفتي است آنا
تو سينههايات را توي چشمانام
چلانيدهاي كه من نبينم
من انديشههايام را توي مغزم
فشردهام كه تو هم بخواني.
به دَرَك كه ميخواد اخراجام كنه. به.ُ..مام هم حسابش نميكنم. مرتيكه اين چيزا تو قاموسش جايي نداره. انسانيت...؟! احساس...؟! فقط پول... پول... پول. وختي من يه نفر رو كشتهم چه جوري بيام حواسام رو روي كار متمركز كنم! مگه ميشه؟! مراجعه كننده جلوي من نشسّه، من دارم توي صورتش خون ميبينم! اون وخت بيام جلوش خوشرقصي كنم و بگم: بله خانوم كار شما تا آخر هفته انجام خواهد شد.
نه اصّن نميشه! چَن روزه وختي ميخوام دوش بگيرم، وختي سرمو ميبرم زير دوش، دلشو ندارم چشامو وا كنم. يه پرده خون مياد جلوم. اون تكوني كه ماشين خورد و يهويي پرتاب شديم بالا، نميتونست از لاشهي يه سگ باشه! حتمن يه بابايي رو كرده بودن تو گوني و انداخته بودن تو جاده تا من نامرد از روش با ماشين رد بشم و گردن من بيفته. آره! اين جوري ميخواستن دست منو به خون آلوده كنن. پست فطرتاي بيناموس! آخه چرا بايد جلوي من سبز ميشد. هان؟ خسرو هر چي ميخواد واسه خودش زِر بزنه... گُه خورده... جيگرشو نداشت پشت سرمون رو نيگا كنه ميگه من مطمئنم يه سگ بود. ميخواد از عذاب وجدان من كم كنه. مني كه يه عمر با بدبختي زندگي كردم تا حقي از كسي ضايع نشه! مني كه...
ولش كن. خسرو! ميخوام برم تو اتاق رئيس، در رو با لگد بكوبم، يه مشت كاغذ رو بكنم تو حلقش، فرياد بزنم يه داستان نوشتم به اسم "من قاتل نيستم اما با يك قاتل هيچ فرقي ندارم". ري.َ.. به هيكل خودتو ادارهت. خدافــــظ.
(فرشيد)
2/9/1390
شعر بر بالينام نشسته به دلداري:
برخيز شاعر!
سپيد سپيد چيزي را
از لولهي سرُم به من تزريق ميكنند.
سپيد است همه چيز.
روپوش خانم پرستار
ملافهاي كه به روي صورتام سنگيني ميكند
و من كه تو را به زور، سياه نكردهام
يك عمر آزگار.
بدرود عشق سپيد.
صبح ها كه بلند مي شويم
مي زنيم به خيابان.
شعر را مي گويم.
من در صف نان مي ايستم
او ميرود آش آبادان ميگيرد.
با هم سوار سرويس ميشويم
سر كار ميرويم.
ظهر با هم مينشينيم
دال عدس تندي را به كف معده ميكوبيم.
سيگاري آتش مي زنيم و هاف اند هاف ميكشيم.
از سر كار كه بر ميگرديم
مينشينيم يك دست شلم مي زنيم.
شبها هم كه كپهها را روي هم گذاشتهايم
چند نوبت بيدار ميشوم
سهم پتوياش را روياش م گيرم.
نخند خواننده!
اميدوارم كه به شعر
گرفتار شوي.
تا وقتي نگفته باشم: دوستات دارم.
همه چيز بيش از اندازه طبيعي است.
انگار بايد بيتفاوت باشم
تا تو هم نشان بدهي دوستام مي داري.
تو فقط يك نقطهي فرضي هستي
كه يك عمر بايد به دور تو بچرخم
و به اين بدنامي محكوم خواهم شد
كه تو در كانون توجهام هستي.
همهي وجودم را سوار عدد كرده ام.
صفر و يك.
قلبام را با فيبرهاي نوري جا به جا ميكنم.
حساباش را بكن چقدر هندسي است
تنهايي دو خط موازي
و من پارهخطي هستم كه هيچ گاه
با تو مماس نخواهم گرديد.
اينها را همه گفتم كه بداني
حجم اندوه من در مساحت هيچ منحني زيبايي هم نميگنجد.
جبري كه ميان ما حكومت مي كند
از ما يك نامعادله ميسازد
و انگشتهاي ظريف تو هم نميتواند حساب كند
كه اگر بر من تقسيم بشوي
اندازهي يك هيچ خواهي مرد.
اسپهاي آسمان رم كرده بودند.
سپيد و سياه.
شيهه ميكشيدند و بر پهناي پنجره
لگد ميكوبيدند.
دُمشان از پنجره پيدا بود.
بچهها ميترسيدند.
پيرمرد آخرين پُك را عميق بلعيد.
بيل را برداشت و رفت.
فرداياش خورشيد بدون پيرمرد آمد.
اسپها با خود برده بودنداش.
چند سالي ميشود كه اسپها نيامدهاند.
اما هرگاه كه آسمان پنبه ميدهد
بچهها رو به بالا
براي پيرمرد دست تكان ميدهند.
پيرمرد خواهد آمد.
اگر شده براي پاكت سيگارش.
آن بالا هم ميدانم
احوال خوبي ندارد.
اكنون من بزرگ شدهام
با ريش سپيد
و نقش پيرمرد را هم بازي خواهم كرد.
راستي يادم باشد پاكتاش را با خود ببرم.
خدا نگهدار بچهها.
مادرتان را اذيت نكنيد.
به پاكت من هم دست نزنيد.
اسپها امشب ميآيند.
شعري درون معدهام تير ميكشد.
بخارهاي مغزم آرام آرام
ترانهاي را از چشمانام جاري ميسازد.
ترانه بر فرياد ميتازد
تا ته كامي تلخ
و عشق تكرار ميشود.
احساس قشنگي ندارم امشب.
بادهاي وحشي
در من زوزه ميكشند.
باورهايام به خارش افتادهاند.
هزار كرم در سرم ميلولند.
دستهايام كش آمدهاند
دارند خيابان را ميجورند
كيلومتر به كيلومتر.
آن قدر باد كردهام كه با برادرانام خورشيد را دوره گرفتهايم.
زمين از گنجايش من عاجز شده است.
اينجا هم جاي بود
كه ما را آوردي مادر؟
باران در من ابرها را ميباراند.
اين اركستر را دستهاي تو مينوازاند.
تصور كن.
تنها تصور كن با شكسته گردني شيميايي
آغشته به دشنام و خنجر و تركش
برگردي و ببيني ليلي توي حجله قند توي دلش
آب پاكي ميريزد همان بود كه ميپاشيد پشت سرت كه ميرفتي.
تصور كن خودت تنها تصور كن
كه آژير سفيد را كشيدهاند.
تازه باقيماندهي دوستانات را توي كيسه از سر قبر برگشت ميدهندت
نوجوانان نوخاسته تازه برگرفته از دامان مادرشان شير
گريبانات را گرفتهاند كه تو مردودي
به علت كوتاهي در شريعت آستين.
تصور كن تنها تصور كن
كه اي كاش توي كيسه
رفته بودي شوكولاتپيچ
ميچپانيدندت توي بغض هنوز خاك
و ديگر نميتوانستي تصور كني حتا.
جمعهها
كركرهي زندگي نيز
در شهر بيخنده آوار ميشود
روي مُخ پيادهرو.
من از جنوب خواهش ميآيم.
نگو كه ترانه در اين ميان خشكيده است.
دريا دريا عروس را پارو كردهام.
براي دامنات خرچنگ آوردهام مُشت مُشت.
از خانم ميآمدي پايين
تنگ دلام مينشستي خواهر
جوري كه ناچار نميشدم
صبحها قند با چايي بخورم
شبها به دنبال شهوت ستايشام
گردي سفيد خندهداري را با دست بپرسم:
كجا بودي ماه من؟
بكارتات را بر چوب كردهاي كه چه!
اين سنجاق را از چشم من بيرون بياور.
من لبهاي تنفروشي را گزيدهام
كه تو گفتي
مسيح را از جانام ميمكيد.
چند روزي ميشد كه با اين پرسش درگير شده بود. ديگر زيادي خاكي شده بود. بايد كيسههاي شني را يكي يكي باز ميكرد تا بتواند نفسي بكشد. تنها يكي از كيسهها را با خود برداشت و به ارامي از زمين بلند شد. همان كه تو روياش يادگاري نوشته بودي. اكنون ميتوانست هر جايي برود.
روزنامه هيچگاه خوانده نشد. توي شاخهها گير كرده بود. آفتاب چهرهاش را زرد كرده بود. دخترك ريسماناش را ميخواست بكشد. تا آمد بگويد آرام، آرام، ديگر دير شده بود. بادبادك از هم دريده شده بود. روزنامه هيچگاه...
هر چه برف پاككنها ميسابند
چهرهي تو با هر پيچ ميپيچيد
حتا اكنون كه از شيشهي آمبولانس
ديگر نميبينمات.
حال خود خوب نيست.
راستي!
پاسخ نامههاي قبل را چه بنويسم؟!
كه تو را خواندم بانوي چشمهها.
بغلات كردم
نشاندمات كنج آسمان.
مرض داشتي پايين آمدي!
چه اندازه سفارش كردم جلوي اين چوپانها قر و اطوار نيا.
اكنون به دو نيم شدهاي.
نه پاي چشمه كاملي،
نه توي آسمان.
اي عشق نصف و نيمه.
سلام دكتر.
نميدانم از كجاياش آغاز كنم
هيپنوتيزم هم اشكالي ندا...
(۱)
قلمام بانگي برآورد،
كاغذ را مچاله
دويد سوي خيابان.
پياش را توي ميدان بزرگ شهر
خشكام زد.
تنديس پيامبري بيسر، دست، پا
روي پايهاي سنگي
به من اب تعارف ميكرد.
رد آب را گرفتم.
شُره ميكرد روي پاهاي داغ دختركي كه ديشب باكره بود.
دست و پاهاي پيامبر را زير ستوني چال كرده بودند.
پيامبري سنگي
كه بر روي فوارهاي از آب معجزه ميكرد.
قلم و دخترك را سوار كردند
و من به روي زمين لگدكش
به دنبال درج اين واقعيت...
(۲)
- تَق تَق تَ تَ تَق تَق تَق
- شاعرم
- تَق تَق تَ تَ تَق
- آري جناب كلانتر
من همزاد هابيل را از باكرگي انداختم
مشي و مشيانه را از ريشه كندم
و سوشيانت را در نطفه خفه كردم
(ماشين تايپ در سرم مسگري ميكند)
(۳)
دو.
يك.
جناب كلانتر!
جناب دختر!
جناب دكتر!
من تشويش اذهان عمومي گرفتهام.